-
شنبه ۲۱ خرداد ۱۳۹۰
-
معلم شهيد دكتر علي شريعتي ـ۱۵

يك بار نديدم كه از دانشگاه كمبريج، يا سوربن يا هاروارد عكس بردارند و بگويند كه دختران دانشجو چگونه ميآيند و چگونه ميروند. چگونه در كتابخانهها بر روي نسخههاي قرنهاي 14 و 15 اروپا و الواحي كه از 2500 تا 3000 سال پيش در چين پيدا شده، يا روي نسخهاي از قرآن، نسخههايي از كتب خطي لاتين و يوناني و ميخي و سنسكريت، از صبح تا شب خم ميشوند، بيآنكه تكاني بخورند و چشم به اين سو و آن سو بدوانند و تا كتابدار كتاب را نميگيرد و عذرشان را نميخواهد، سرشان از روي كتاب برداشته نميشود و يك دختر جوان آمريكايي، آلماني، فرانسوي ـ كه استحمار نو ما آنها را تيپ دختران تلفوني و يا فواحش مجاني معرفي ميكنند كه با يك «چشمك خياباني» و يك «قهوه كافهاي» صيد ميشوند، تا به دختران متمدن ما بفهمانند كه زن روز يعني همين و دختر روشنفكر و «شايسته»! يعني همين جور و جز اين تعصب است و املبازي و نشانة عقبماندگي و فرهنگ قرون وسطايي...ـ در كلاسها و كتابخانهها و موزهها و گروههاي تحقيق و آزمايشگاهها كار و رفتاري چون استادان و محققان و مستشرقان سالخوردهاي دارند كه تنها به علم عشق ميورزند و جز در كار خويش، همة شور و شوقها و هوا و هوسها را در زندگي كشتهاند.
اما استحمار نو كه زمينهساز استعمار نو است ـ آنچنان كه استحمار كهنه، به سود استعمار كهنه، ميكوشيد تا زن را در جهل سنتي و انحطاط اجتماعي نگاه دارد ـ از اينان سخن نميگويد؛ زيرا استعمار هرگز دوست ندارد كه دختران ما، اروپايي فكر و كار كنند، انديشمند و آزاد و توليدكننده باشند. او ميكوشد از دختران ما تيپي بسازد كه به «دختر بار» موسوم است، تا بتوانند براي او، دو نقش استعماري بزرگ را در جامعههاي سنتي غيراروپايي بازي كنند: يكي اينكه جهت افكار و احساسات و خواستها و تلاشهاي نسل جوان را از «اعالي اعضا» (گوش و چشم و سر و سينه) به «اسافل اعضا» بگردانند و آزادي جنسي را به گونهاي طرح كنند كه هم همة «پيوندهاي فرهنگي» (يعني شيرازة وجودي و قوام ملي يا مذهبي و اصالت و شخصيت تاريخي ما) را از هم بگسلد و هم همة آزاديهاي انساني (يعني خواستها و هيجانهاي اصلي نسل جوان جامعههاي آسيايي، آفريقايي و از جمله اسلامي) را در خود مستحيل سازد. نقش دوم، اينكه هم خود به صورت حريصترين عوامل مصرف شوند و هم قويترين عوامل ترويج مصرف در جامعههاي ما. و براي اين كار، بايد دختران دنياي سوم، تمدن را و تجدد نفهمند و «زن روز» را با «زن بار» اشتباه كنند.
آري، زنان ما نبايد اين زنان را بشناسند؛ زيرا حق ندارند خانم «ميشن»ها يا «دولاويديا»ها را «زن روز»، يا «زن متمدن اروپايي» تلقي كنند و تقليد. آنها فقط دو انتخاب بيشتر ندارند: يا قرباني استحمار كهنه ماندن، يا قرباني استحمار نو شدن. مذهب؟ «زن سفره»! تمدن؟ «زن بار»! تمام.
همدستي ارتجاع و استعمار
ميبيني كه چگونه دست پيداي اين «سنتگراي امل» و دست مرموز و پنهان (و در عين حال، معلوم و آشكار)1 آن «ترقيخواه متجدد»، در هم فشرده شدهاند و هم را ياري ميدهند تا همه چيز را در دنياي ما نابود كنند، تا ما را به شكل مصرفكنندة رام و بردة درآورند و تا از دختران ما، «مانكنهاي گچي پشت ويترين» بسازند كه نه زن شرقياند و نه غربي. «عروسك فرنگي»هاي تو خالي و بزك كرده و گريم شدهاي كه نه احساس زن ديروز ما را دارند و نه شعور زن امروز آنها را؛ اسباب بازيهاي كوكيي كه نه «حوا»يند و نه «آدم»! نه «همسر»ند و نه «معشوق»، نه زن خانهاند و نه زن كار، نه در برابر فرزند احساس مسئوليت ميكنند و نه در برابر مردم. نه، نه، نه، نه! شترمرغهايياند كه نه بار ميبرند كه مرغاند، و نه ميپرند كه شترند!
اينها نوع «من درآورده»اي از زناند: مونتاژ صنايع داخلي، با مارك قلابي «ساخت اروپا»، كالاهاي فرنگيمآبي كه مخصوص مصرف در بازارهاي شرقي و اسلامي، سفارش دادهاند و طرح و قالبريزي شدهاند. مواد خامش را استحمار كهنه ميدهد و استحمار نو، در كورههاي آدمسوزي و خمهاي رنگرزي و دستگاههاي مغزشوئي و فرهنگزدايي و تخلية معنوي و با اسيدها و اكسيرهاي كيمياگري خناسي و بالاخره، در تكنولوژي ملتتراشي و نسلسازي و قالبهاي خودكار آدمريزي خويش كه استعمار نو را پديد آورده است، آنها را به صورت «كنيزكان روز»، براي «شبهاي جنسيت» و «مانكنهاي لوكس»، براي «ويترينهاي مصرف» ميسازند و به نمايش ميگذارند.
سنتگراي امل متقدم، و سرمايهدار متجدد، با هم عملاً همكاري ميكنند تا چنين تيپ تازهاي به وجود بيايد: يكي به نام «اخلاق و مذهب» و ديگري به نام «آزادي و پيشرفت». املهاي سنتپرست، زن را با تازيانة تعصب و ارتجاع ميزنند و ميرانند و بيآب و نانش ميگذارند و خشن و بيرحمانه با او رفتار ميكنند تا زن، ديوانهوار و چشم و گوش بسته از دست اين عرقچين به سرِ ريشپهنِ متعصب و خشن، خود را در دامن نوازشگر آن كلاه سيلندري ريشبزياندازد كه آغوش به رويش گشوده و با احترام او كلاه از سرش برداشته و به ادب، سر خم كرده و لبخندي مهربان و دلنشين نثارش ميكند و رفتاري بسيار جنتلمانه دارد!
همين زن اروپايي كه ما ميشناسيم ـ زن عصر جديد ـ خودش زائيده و نطفهبستة «قرون وسطي» است. عكسالعمل خشونتهاي ضدانساني و مرتجعانة كشيشهايي كه در دوران قدرت روحانيت به نام مسيح و مذهب، زن را تقبيح كردند و ذليل و محبوس و بردهاش ساختند: از استقلال اقتصادي، از حق مالكيت بر اموال خويش و حتي بر فرزندان خويش و حتي از حق اسم فاميل داشتن، محرومش كردند و حتي منفور خدا نشانش دادند و عامل فساد، و حتي مجرم اصلي در افتادن آدم از بهشت به زمين!
در قرون وسطي، از كشيشي ميپرسند: «آيا به خانهاي كه زن وجود دارد، مرد نامحرم وارد بشود؟» ميگويد: «هرگز! هرگز! كه اگر اين مرد نامحرم بر زن وارد شود و زن را هم نبيند، باز گناه كرده است». يعني اگر مرد نامحرمي به طبقة دوم منزلي وارد شد كه در زيرزميني آن زني باشد، گناه روي داده است؛ مثل اينكه اصلا از وجود زن گناه در فضا پخش ميشود! «سن توماس داكن» ميگويد: «خداوند از آنكه ببيند بر سيماي مردي، عشق زني گل انداخته است، حتي اگر زن همسر او باشد، خشم ميگيرد؛ زيرا جز عشق خداوند نبايد در قلبش عشقي جاي بگيرد. مسيح بيهمسر زيست و كساني ميتوانند مسيحايي بشوند كه هرگز گرد زن نگردند.»
اين است كه برادران مسيحي و پدران روحاني و خواهران مسيحي نيز در سراسر عمر ازدواج نميكنند؛ زيرا ازدواج پيوندي است كه خداوند را خشمگين ميكند؛ فقط بايد با خداي ما، با عيسي مسيح، پيوند داشت، زيرا دو عشق در يك قلب جا نميگيرد، زيرا آنهايي ميتوانند روحاني (حامل روح القدس) باشند كه مجرد زيست كنند.
در مسيحيت، «گناه اوليه» (Pehe Original) گناه زن بود، و مرد ـ به عنوان فرزند آدم ـ هرگاه به سوي زني رود ، حتي اگر آن زن همسرش باشد، چنانكه حوا همسر شرعي آدم بود، باز گناه نخستين و گناه اصلي را تكرار كرده است و گناه و عصيان آدم را در خاطرة خداوند تداعي كرده است. پس بايد كاري كرد كه خدا به ياد آدم و گناه آدم نيفتد.
زن درانديشة قرون وسطائي اينهمه منفور و عاجز است و محروم از مالكيت. آنچنانكه وقتي زن با املاك شخصي خود، به خانة شوهر وارد ميشود، حق مالكيتش سلب ميشود. مالكيت او، خود به خود به شوهر منتقل ميشود؛ زيرا زن خود صاحب شخصيتي نيست. علائم و آثار آن هنوز در اروپاي متمدن امروز هست كه براي ما كه رفتارمان در برابر زن، بيشتر تحت تأثير سنتهاي ايران ساساني و ميراثهاي طبقاتي، تاريخي و اخلاق مسيحيت و زهد مذهبي غيراسلامي است تا اسلام، اصلاً غيرقابل قبول است.
حتي امروز زن به مجردي كه ازدواج ميكند، تغيير اسم ميدهد؛ يعني نام فاميلش را از دست ميدهد، و اين تغيير نه تنها در محيط خانه و يا به طور عرفي است كه رسماً در اسناد، در كارنامههاي تحصيلي، در شناسنامه، در گذرنامه و در همه جا نام خانوادگي شوهر جانشين نام خانوادگي پدرش ميشود. و اين يعني، زن خود هيچ نيست، خود وجود ذاتي ندارد، اسم معني است و موجودي بيمعني، قائم به غير. تا خانة والدين است، با نام پدر، صاحب قديمش، زندگي ميكند و چون به خانة شوهر ميآيد، نام مردي ديگر، صاحب جديدش، او را مشخص ميكند، و خود اعتبار و ارزش «نام داشتن» را ندارد. اين سنت در ايران هم اثر گذاشته است، چون يك سنت اروپائي است، كار از ما بهتران است، ولو يك سنت عصر بردگي، ولو يك خرافه، يك رفتار نفرتبار زشت، همين كه ماركفرنگي داشت، براي متجدد ما كه يك مقلد عاجز بيتشخيص است، موجه ميشود.
اما استحمار نو كه زمينهساز استعمار نو است ـ آنچنان كه استحمار كهنه، به سود استعمار كهنه، ميكوشيد تا زن را در جهل سنتي و انحطاط اجتماعي نگاه دارد ـ از اينان سخن نميگويد؛ زيرا استعمار هرگز دوست ندارد كه دختران ما، اروپايي فكر و كار كنند، انديشمند و آزاد و توليدكننده باشند. او ميكوشد از دختران ما تيپي بسازد كه به «دختر بار» موسوم است، تا بتوانند براي او، دو نقش استعماري بزرگ را در جامعههاي سنتي غيراروپايي بازي كنند: يكي اينكه جهت افكار و احساسات و خواستها و تلاشهاي نسل جوان را از «اعالي اعضا» (گوش و چشم و سر و سينه) به «اسافل اعضا» بگردانند و آزادي جنسي را به گونهاي طرح كنند كه هم همة «پيوندهاي فرهنگي» (يعني شيرازة وجودي و قوام ملي يا مذهبي و اصالت و شخصيت تاريخي ما) را از هم بگسلد و هم همة آزاديهاي انساني (يعني خواستها و هيجانهاي اصلي نسل جوان جامعههاي آسيايي، آفريقايي و از جمله اسلامي) را در خود مستحيل سازد. نقش دوم، اينكه هم خود به صورت حريصترين عوامل مصرف شوند و هم قويترين عوامل ترويج مصرف در جامعههاي ما. و براي اين كار، بايد دختران دنياي سوم، تمدن را و تجدد نفهمند و «زن روز» را با «زن بار» اشتباه كنند.
آري، زنان ما نبايد اين زنان را بشناسند؛ زيرا حق ندارند خانم «ميشن»ها يا «دولاويديا»ها را «زن روز»، يا «زن متمدن اروپايي» تلقي كنند و تقليد. آنها فقط دو انتخاب بيشتر ندارند: يا قرباني استحمار كهنه ماندن، يا قرباني استحمار نو شدن. مذهب؟ «زن سفره»! تمدن؟ «زن بار»! تمام.
همدستي ارتجاع و استعمار
ميبيني كه چگونه دست پيداي اين «سنتگراي امل» و دست مرموز و پنهان (و در عين حال، معلوم و آشكار)1 آن «ترقيخواه متجدد»، در هم فشرده شدهاند و هم را ياري ميدهند تا همه چيز را در دنياي ما نابود كنند، تا ما را به شكل مصرفكنندة رام و بردة درآورند و تا از دختران ما، «مانكنهاي گچي پشت ويترين» بسازند كه نه زن شرقياند و نه غربي. «عروسك فرنگي»هاي تو خالي و بزك كرده و گريم شدهاي كه نه احساس زن ديروز ما را دارند و نه شعور زن امروز آنها را؛ اسباب بازيهاي كوكيي كه نه «حوا»يند و نه «آدم»! نه «همسر»ند و نه «معشوق»، نه زن خانهاند و نه زن كار، نه در برابر فرزند احساس مسئوليت ميكنند و نه در برابر مردم. نه، نه، نه، نه! شترمرغهايياند كه نه بار ميبرند كه مرغاند، و نه ميپرند كه شترند!
اينها نوع «من درآورده»اي از زناند: مونتاژ صنايع داخلي، با مارك قلابي «ساخت اروپا»، كالاهاي فرنگيمآبي كه مخصوص مصرف در بازارهاي شرقي و اسلامي، سفارش دادهاند و طرح و قالبريزي شدهاند. مواد خامش را استحمار كهنه ميدهد و استحمار نو، در كورههاي آدمسوزي و خمهاي رنگرزي و دستگاههاي مغزشوئي و فرهنگزدايي و تخلية معنوي و با اسيدها و اكسيرهاي كيمياگري خناسي و بالاخره، در تكنولوژي ملتتراشي و نسلسازي و قالبهاي خودكار آدمريزي خويش كه استعمار نو را پديد آورده است، آنها را به صورت «كنيزكان روز»، براي «شبهاي جنسيت» و «مانكنهاي لوكس»، براي «ويترينهاي مصرف» ميسازند و به نمايش ميگذارند.
سنتگراي امل متقدم، و سرمايهدار متجدد، با هم عملاً همكاري ميكنند تا چنين تيپ تازهاي به وجود بيايد: يكي به نام «اخلاق و مذهب» و ديگري به نام «آزادي و پيشرفت». املهاي سنتپرست، زن را با تازيانة تعصب و ارتجاع ميزنند و ميرانند و بيآب و نانش ميگذارند و خشن و بيرحمانه با او رفتار ميكنند تا زن، ديوانهوار و چشم و گوش بسته از دست اين عرقچين به سرِ ريشپهنِ متعصب و خشن، خود را در دامن نوازشگر آن كلاه سيلندري ريشبزياندازد كه آغوش به رويش گشوده و با احترام او كلاه از سرش برداشته و به ادب، سر خم كرده و لبخندي مهربان و دلنشين نثارش ميكند و رفتاري بسيار جنتلمانه دارد!
همين زن اروپايي كه ما ميشناسيم ـ زن عصر جديد ـ خودش زائيده و نطفهبستة «قرون وسطي» است. عكسالعمل خشونتهاي ضدانساني و مرتجعانة كشيشهايي كه در دوران قدرت روحانيت به نام مسيح و مذهب، زن را تقبيح كردند و ذليل و محبوس و بردهاش ساختند: از استقلال اقتصادي، از حق مالكيت بر اموال خويش و حتي بر فرزندان خويش و حتي از حق اسم فاميل داشتن، محرومش كردند و حتي منفور خدا نشانش دادند و عامل فساد، و حتي مجرم اصلي در افتادن آدم از بهشت به زمين!
در قرون وسطي، از كشيشي ميپرسند: «آيا به خانهاي كه زن وجود دارد، مرد نامحرم وارد بشود؟» ميگويد: «هرگز! هرگز! كه اگر اين مرد نامحرم بر زن وارد شود و زن را هم نبيند، باز گناه كرده است». يعني اگر مرد نامحرمي به طبقة دوم منزلي وارد شد كه در زيرزميني آن زني باشد، گناه روي داده است؛ مثل اينكه اصلا از وجود زن گناه در فضا پخش ميشود! «سن توماس داكن» ميگويد: «خداوند از آنكه ببيند بر سيماي مردي، عشق زني گل انداخته است، حتي اگر زن همسر او باشد، خشم ميگيرد؛ زيرا جز عشق خداوند نبايد در قلبش عشقي جاي بگيرد. مسيح بيهمسر زيست و كساني ميتوانند مسيحايي بشوند كه هرگز گرد زن نگردند.»
اين است كه برادران مسيحي و پدران روحاني و خواهران مسيحي نيز در سراسر عمر ازدواج نميكنند؛ زيرا ازدواج پيوندي است كه خداوند را خشمگين ميكند؛ فقط بايد با خداي ما، با عيسي مسيح، پيوند داشت، زيرا دو عشق در يك قلب جا نميگيرد، زيرا آنهايي ميتوانند روحاني (حامل روح القدس) باشند كه مجرد زيست كنند.
در مسيحيت، «گناه اوليه» (Pehe Original) گناه زن بود، و مرد ـ به عنوان فرزند آدم ـ هرگاه به سوي زني رود ، حتي اگر آن زن همسرش باشد، چنانكه حوا همسر شرعي آدم بود، باز گناه نخستين و گناه اصلي را تكرار كرده است و گناه و عصيان آدم را در خاطرة خداوند تداعي كرده است. پس بايد كاري كرد كه خدا به ياد آدم و گناه آدم نيفتد.
زن درانديشة قرون وسطائي اينهمه منفور و عاجز است و محروم از مالكيت. آنچنانكه وقتي زن با املاك شخصي خود، به خانة شوهر وارد ميشود، حق مالكيتش سلب ميشود. مالكيت او، خود به خود به شوهر منتقل ميشود؛ زيرا زن خود صاحب شخصيتي نيست. علائم و آثار آن هنوز در اروپاي متمدن امروز هست كه براي ما كه رفتارمان در برابر زن، بيشتر تحت تأثير سنتهاي ايران ساساني و ميراثهاي طبقاتي، تاريخي و اخلاق مسيحيت و زهد مذهبي غيراسلامي است تا اسلام، اصلاً غيرقابل قبول است.
حتي امروز زن به مجردي كه ازدواج ميكند، تغيير اسم ميدهد؛ يعني نام فاميلش را از دست ميدهد، و اين تغيير نه تنها در محيط خانه و يا به طور عرفي است كه رسماً در اسناد، در كارنامههاي تحصيلي، در شناسنامه، در گذرنامه و در همه جا نام خانوادگي شوهر جانشين نام خانوادگي پدرش ميشود. و اين يعني، زن خود هيچ نيست، خود وجود ذاتي ندارد، اسم معني است و موجودي بيمعني، قائم به غير. تا خانة والدين است، با نام پدر، صاحب قديمش، زندگي ميكند و چون به خانة شوهر ميآيد، نام مردي ديگر، صاحب جديدش، او را مشخص ميكند، و خود اعتبار و ارزش «نام داشتن» را ندارد. اين سنت در ايران هم اثر گذاشته است، چون يك سنت اروپائي است، كار از ما بهتران است، ولو يك سنت عصر بردگي، ولو يك خرافه، يك رفتار نفرتبار زشت، همين كه ماركفرنگي داشت، براي متجدد ما كه يك مقلد عاجز بيتشخيص است، موجه ميشود.
موضوع:
فاطمه فاطمه است
|






