بوستان حجاب

بوستان حجاب

عنوان_بنر

نه همين دماغ زيباست نشان آدميت

هر روز صبح که از خواب بيدار مي شد يکراست جلوي آينه مي رفت،  انگار منتظر يک معجزه بود، اما  با ديدن چهره خودش در آينه ناگهان اخمهايش توي هم مي رفت و باعصبانيت مي گفت: «اين چه دماغي است که من دارم؟» بعد شروع مي کرد به سرزنش کردن دماغش که چه اتفاقي مي افتاد اگر يک کمي کوچکتر بودي؟ ها؟!
به کجاي دنيا بر مي خورد اگر قوز نداشتي؟ هيچ مي داني مايه سرشکستگي من شده اي هيچ فکر کرده اي که توي دانشگاه چه مصيبتي با تو دارم؟ تا حالا  فکر کرده اي که چرا هيچ وقت سرکلا س با بغل دستي ام حرف نمي زنم؟ به خاطر اينکه مي ترسم بچه ها دماغم را از نيم رخ ببينند و توي ذوقشان بخورد! تا حال خودت را ازنيم رخ ديده اي من نمي فهمم علت رشد بي رويه تو چيست؟ اگر کوچک تر بودي من تو را خيلي بيشتر دوست داشتم و بيشتر بهت احترام مي گذاشتم اما حالا  فقط مي توانم از داشتنت شرمنده باشم»
او هيچ وقت فرصت نمي کرد جذابيت هايي را که در صورتش وجود داشت ببيند براي او تمام اعضاي صورتش در دماغش خلا صه شده بود.
تمام سعيش اين بود که هر طور شده يک پول قلنبه جور کند و در اسرع وقت خودش را از شر اين دماغ گنده خلا ص کند.
هر سال با شروع ترم جديد اکثر بچه هاي دانشگاه با دماغ هاي چسب خورده سرکلا س مي آمدند و داغ دلش را تازه مي کردند.
به قدري اين مساله برايش بغرنج شده بود که وسط کلا س از استاد اجازه مي گرفت و به سرعت خودش را به دستشويي دانشگاه مي رساند، روبه روي آينه دستشويي مي ايستاد و زل مي زد به دماغش، حس مي کرد ادامه تحصيل با اين وضعيت برايش غير ممکن است، خيل کثير بچه هايي که با دماغ هاي عمل شده سرکلا س حاضر مي شدند سوهان روحش شده بود. با خود فکر مي کرد مگر من چه فرقي با آنها دارم غير از اينکه حدود يک ميليون پول عمل دماغ را ندارم. هر طور حساب مي کرد جور در نمي آمد ، هزينه سنگين دانشگاه از يک طرف، هزينه اجاره خانه دانشجويي و اياب و ذهاب و خورد و خوراکش سر به فلک مي گذاشت، يک لحظه به پدرش فکر کرد که سه شيفت کار مي کند و باز هم هشتش گرو نهش است. اعصابش به هم ريخته بود نمي توانست قبول کند که ناچار است اين دماغ را تحمل کند. با خودش فکر کرد «هر طور شده بايد يک کار نيمه وقت پيدا کنم و پول عمل دماغم را جور کنم، اين طوري از اين خوره اي که در ذهنم افتاده نجات پيدا مي کنم.» تو اين اوضاع اسفناک بازار کار، کار پيدا کردن برايش آسان نبود اما از طرفي تحمل آن دماغ برايش دشوارتر بود.
خلا صه با بدبختي فراوان کار پيدا کرد و بعد از يک سال قناعت دريافت پول مورد نظر را جور کرد اما چه جور کردني...
آن روز صبح هم مثل هر روز به محض بيدار شدن جلوي آينه رفت و به ديدار دماغش شتافت اما اين بار چشمش به صورتش افتاد حس کرد 10 سال پيرتر شده، دور چشمهايش گود افتاده بود و صورتش لاغر شده بود کار سخت و طاقت فرسا، کم خوردن و پس انداز کردن حسابي ضعيفش کرده بود اما با خودش فکر مي کرد اصلا مهم نيست ارزشش را دارد دماغم را که عمل کنم همه چيز درست مي شود.
امتحانات ترم که تمام شد به سرعت خودش را به مطب يک پزشک متخصص زيبايي رساند و بعد از گذران مراحل ابتدايي دماغش را به تيغ جراحي سپرد.
چشمش را که باز کرد، هيچ چيز نمي ديد، فقط صداهاي مبهم مي شنيد و درد شديدي را حس مي کرد، خيلي درد داشت اما خوشحال بود، با خودش گفت بالاخره از شر آن دماغ راحت شدم.
دوباره چشمهايش را بست، دلش مي خواست مثل هر روز جلوي آينه برود و دماغ جديدش را ببيند اما حيف که نمي شد.
دکتر سفارشات اکيدي کرده بود که براي حفظ دماغش بايد آنها را رعايت مي کرد.
نفس کشيدن سخت ترين کار زندگيش شده بود براي چند لحظه ياد دماغ قبلي اش افتاد که به آن همه سرزنش کارش را خوب انجام مي داد، هيچ وقت نفس کشيدن با آن دماغ برايش کار سختي نبود. با وجود همه اين حرف ها فکر مي کرد ارزشش را دارد يک دماغ زيبا به همه دردسرهايش مي ارزد.
اما بالاخره انتظار به سر رسيد و او توانست جلوي آينه برود، از شدت خوشحالي در پوست خودش نمي گنجيد. با عجله خودش را جلوي آينه رساند، چشمهايش را بست و روبروي آينه ايستاد، با سه شماره چشمهايش را باز کرد باورش نمي شد فکر مي کرد چشم هايش اشتباه مي کنند. دماغي که روي صورتش مي ديد قابل تحمل نبود يک دماغ با سوراخ هاي سربالا که قيافه اش را شبيه عروسک هاي پلاستيکي کرده بود. نزديک بود از غصه سکته کند، با خودش فکر کرد شايد اگر بادش بخوابد بهتر شود.
کبودي دور چشمش، درد وحشتناک برايش مهم نبود فقط مي خواست زودتر باد دماغش بخوابد تا شايد به آرزوي ديرينش برسد. اما امروز که باد دماغش کامل خوابيده، هر روز صبح که بيدار مي شود به سرعت از کنار آينه مي گذرد تا نگاهش به قيافه وحشتناکش نيفتد. روزي صد بار خودش را لعنت مي کند. نگاه هاي پر از سوال مردم آزارش مي دهد، قيافه مصنوعي و دماغي که اصلا شبيه دماغ نيست برايش غيرقابل تحمل است، رفتن به دانشگاه برايش رنج آور شده، حاضر شدن سرکلاسي که نگاه سنگين بچه ها وجودش را له مي کند برايش غيرقابل تحمل مي باشد. ماندن در خانه و تنهايي را به همه چيز ترجيح مي دهد.
امروز که تنها و افسرده گوشه عزلت گزيده و خانه نشيني را به رفتن دانشگاه ترجيح داده در حسرت روزهايي است که دماغ دوست داشتني اش را بي رحمانه مورد هجوم قرار مي داد.

ارتباط با ما

  • آدرس پستی: ایران-تهران-خیابان اول-کوچه دوم- بن بست سوم- ساختمان چهارم
  • فکس: +9732987654
  • تلفن: +3398764532
  • همراه: +3398764532