-
دوشنبه ۲۴ خرداد ۱۳۸۹
-
با مادران فردا، «كم» ميشوند از هر چه رفتار كه در شأنشان نيست، «جمع» ميشوند با همه صفات خوب، با مهرباني، عطوفت، گذشت، فداكاري، صبر، پذيرش سختيها و «تقسيم» ميشوند در نقشهاي متعدد همسر بودن، مادر بودن، سرپرست بودن و...، هراسي غريب دارند اين روزها؛ هراس از نقشهايي كه مسووليتي سنگين به دنبال دارند.تصاوير و نقشهاي پيچيدهاي كه هر يك مستحق تقديراند و ما چه ساده در قضاوتهاي گاه ناعادلانه اين نقشهاي واقعي را ناديده ميگيريم و وظيفه ميانگاريم و فقط به طراحي پوستري كليشهاي و ثابت از مادر در قالب زني رنجور با چشمان هميشه خيس، بسنده ميكنيم؛ غافل از اين كه تصاوير واقعي چيزي فراتر از اين كليشههاي پيش پا افتاده ميگويند؛ همان تصاويري كه دختران امروز از ترسيم آنها هراس دارند و نميدانند اين ترس از كجا نشأت ميگيرد.
تصوير اول
تو، مادري هستي مثل همه مادران خوب سرزمين من. ميدانيم كه آبستني؛ آبستن استرسهايي كه تمامي ندارند، انگار. آبستن چين و چروكهايي كه گذر زمانه به چهره تو نشاند و اين نازيباييها در كنار تب كردنهاي فرزندت اهميتي ندارد.
ميترسيم فراموش كنيم، لحظههايي را كه بيهيچ اجازهاي در وجود تو زيستيم، فراموش كنيم سختي روزهايي را كه تحمل كردي و لابهلاي همه دردها همه حواست به اين بود كه بند ناف به دور گردن ما نپيچد؛ فراموش كنيم كه تو لذت بردي حتي از لگد زدنهاي ما وقتي جنيني گستاخ بوديم در وجود تو.
ميترسيم فراموش كنيم كه به هر بهانهاي ما را از زير قرآن خدا رد ميكردي و كاسهاي آب بدرقه راهمان تا برگرديم سالم و سرحال.
باز هم برايمان دعا كن، مثل هميشه كه دل خوش دعاهاي تو هستيم. دعا كن براي ما كه ترديد داريم در وسع ظرفيتمان براي كنار آمدن با اين همه دغدغههاي بيپايان وقتي در قالب مادري مهربان ميرويم.
تصوير دوم
تو زني هستي نمونه، الگو با همه عواطف زنانه و مادرانه، زن كه نه، شير زني هستي مثل همه شيرزنان سرزمين من. نه اسم ميخواهي و نه رسم؛ نه مدالي و نه قدردانياي هميشگي و نه به دنبال بهانهاي تا حرفهايت را با چاشني گلايه ادا كني، حتي.
تو كه مادري و گذشتي از مهر فرزندانت تا خاك اين سرزمين، رنگ روزهاي سخت غلبه دشمن را نبيند.
در حيرتيم از صبري كه خدا به تو داد؛ صبري كه در پس آزمون سخت انتخاب براي تو پديد آمد تا تو گزينهاي غير از گزينه لذت بردن از جواني فرزندانت انتخاب كني. ما باز هم ترديد داريم، مادران فردا به اين سادگي از حق مادر بودن در اوج عشق بگذرند؟
تصوير سوم
گذر زمانه بر چهره زيباي تو گرد پيري نشاند تا لرزش دستها و سپيدي موهايت كه با لايهاي از حنا ميپوشاني، نشاني باشند براي آن كه دلمان بلرزد، زمان رفتن تو كوتاهتر از هميشه شده است. اين نگرانيها هم انگار مانعي نشدند براي به رخ كشيدن بيمعرفتيهايمان. تو اما، بيوفاييها را ناديده گرفتي و در گوشهاي از خانهاي كه انگ سالمندان را يدك ميكشد، آرام خاطرات گذشته و ياد عزيزانت را مرور ميكني. هر لحظه به مرگ ميانديشي و نهايتي كه بهتر از اين گونه «بودن» است. ببخش. مثل هميشه كه بخشيدي، گذشتي و با لبخند همه خرابكاريهاي بچهها را ناديده گرفتي. ببخش گرچه بهانهها براي تنها ماندنت، آشناست و به ظاهر موجه(؟) ببخش فرزنداني كه شايد قدر بخشايندگيشان به قدر سخاوت تو نباشد، اگر حتي روزي روي همان نيمكتي بنشينند كه تو نشستي.
تصوير چهارم
ميدانيم سخت است زن بودن در فضايي كه به رغم بها دادن بيشتر به زنان، همچنان مردها سالاري ميكنند. در اين فضا زني تنهايي و تو را كه حالا در ادبيات جديد، در زندگياي كه روي بيرحمش را به تو نشان داده و مثل هميشه راضياي به رضاي او به نام «زن سرپرست خانوار» مينامند. تو كه فرزندانت در اوج تجربه طعم تلخ نبود پدر دلخوش سايبان وجود تو هستند.
مشكلات فراوانند و تو در بحبوبه اين معضلات دستوپاگير از تمام چيزهايي كه حق توست ميگذري تا بچهها لذت بودن را حس كنند. و تصورش مشكل است حتي، براي دختران امروز و مادران فردا، باز گوشهاي از نقشي كه تو ماهرانه ايفا ميكني، كم نميآوري و ميجنگي با آنچه سرنوشت توست و دلخوشي لابد، به محبت آنكه اين تقدير را براي تو رقم زد.
تصاوير و نقشها زيادند، به قدر دختراني كه از مواجهه با آنها و سربلند بيرون آمدن از امتحانها هراس دارند. دختراني كه گلايه دارند از به تصوير كشيدن نقش مادرها در قالبي كليشهاي كه جز آبستني فرزند و جولان دادن در مطبخ ها، ذهنيت ديگر ندارند.
دختران همنسل من، هراسشان شايد آنقدرها هم بيجا نباشد و از ترسهاي بيهوده نشأت نگيرد، وقتي مادران آرزوهاي دستنيافتهشان را در آنها جستجو كردند و جامعه تك بعدي به همه خواستههايشان نگاه كرد.






