-
جمعه ۲۱ خرداد ۱۳۸۹
-
«دوست داشتم مي توانستم پرواز را تجربه كنم. پرنده نباشم اما از پرواز هر شب پرنده ي حياطمان كپ بزنم. دست دراز كنم و باران را از زادگاهشان بغل كنم و گرماي آغوشم را فداي لپ گل افتاده شان كنم. اينگونه ترانه هايم ديگر از رنگ هاي عاريتي پر نمي شود. كلمه هايم خدايي مي شوند و هنگام خواندن آنها، باران مي بارد...»
موضوع:
قطعات ادبی
|
برچسبها:
مادر






