-
سه شنبه ۳ خرداد ۱۳۹۰
-

مادري است که در کنار عکس ۳فرزند شهيدش نشسته، آرام و صبور مثل همان روزهايي که خبر شهادت محمد، مهدي و حسن را برايش آوردند و خانواده از صبرش متعجب شدند مثل همان روزهايي که احساس مادري اش را پنهان کرد تا دل دشمن از گريه هايش شاد نشود مثل آن روز که وقتي تابوت ۲ فرزند شهيدش روي دست هاي مردم تشييع مي شد سجده شکر به جا آورد که فرزنداني را در دامن پرمهر خود پرورانده که در راه دفاع از وطن و اسلام جان پاک خود را هديه کرده اند. گرچه امروز قدش خميده است، باز هم چون کوه استوار است و استواري اش دل دشمنان را مي لرزاند. به احترامش مي ايستم همان طور که جهان به تعظيم و بزرگداشت او ايستاده است. به احترام صبرش و ايثارش که در جهان شهره است.
زهرا ريوشي مادر ۳شهيد به نام هاي مهدي، حسن و محمد غلامي و ۲جانباز است که در روز مادر براي ساعتي ميهمانش مي شويم تا بيشتر بدانيم از مادري که امروز نامه ها و وصيت نامه هاي فرزندانش تنها يادگاري است که از آنها دارد. هنوز هم نامه هايشان را براي خود نگه داشته است و هر وقت دلتنگ ديدن روي شان مي شود، دست نوشته هايشان را بر چشم مي گذارد تا دلش آرام شود. مي گويد: محمد که مي خواست برود اجازه نمي دادم. چون ۱۵سالش بود و درس مي خواند. دائم به من و پدرش مي گفت اجازه بدهيد بروم تا اين که روزي ۲۵شهيد آورده بودند رفتم تشييع جنازه آنها. وقتي برگشتم محمد دوباره اصرار کرد گفت: مادر، مادران شهيد قهرمانند تو هم قهرمان باش. مي خواهم بروم که امامم تنها نماند. بگذار بروم.نمي دانم چه شد که شروع کردم به گريه و بعد هم اجازه دادم برود او هم از خوشحالي گريه مي کرد و دائم مرا مي بوسيد. بعد از حدود يک سال در شلمچه مفقودالاثر شد اما همرزمانش مي گفتند که شهيد شده وقتي او رفت و برنگشت. ۲ پسر ديگرم مهدي و حسن هواي رفتن کردند. حسن ۲۰ساله بود، مهدي ۲۲ساله. آن ها هم رفتند، خودم از زير قرآن ردشان کردم. وقتي مي رفتند صورتم را بوسيدند و گفتند: مادر حلالمان کن. مهدي گفت: هم حلالم کن و هم دعا کن که شهيد شوم. من گريه کردم گفتم طاقت داغ ديگري ندارم. خنديد و گفت: چه سعادتي بالاتر از اين که در اين دنيا باعث سربلندي ات شويم و در آن دنيا باعث اعتبار پيش بانو حضرت زهرا(س) برايت باشيم. دلم آرام شد آن قدر که حتي با نيامدنشان آرام بودم. حسن تخريب چي بود و مهدي آرپي چي زن دير به دير براي مرخصي مي آمدند مي گفتندکارمان طوري است که بايد در جبهه باشيم. دفعه آخري که آمدند براي مهدي خواستگاري رفتيم و دامادش کرديم هرچه اصرار کرديم، نماند و دوباره برگشت جبهه. مي گفت؛ خانه من آن جاست آن جا به من نياز دارند اما اين جا مادر و پدرم هستند که از زنم مراقبت کنند .دقيقا ۱۶ماه از شهادت محمد گذشته بود که خواب ديدم محمد با لباس سفيد به ديدنم آمده است و با من حرف مي زند و دلداري ام مي دهد با ديدن اين خواب مي دانستم که مهدي و حسن هم شهيد مي شوند همين طور هم شد ۳۰روز بعد از اين خواب خبر شهادت مهدي را درحالي که ۱۵روز از دامادي اش گذشته بود برايم آوردند. آن شب همرزمان شهيد به خانه مان آمدند. گفتند مهدي مجروح شده. گفتم: نه او شهيد شده من مي دانم. لازم نيست مراعاتم را بکنيد خودم مي دانم که او شهيد شده. آن ها تعجب کرده بودند. وقتي براي ديدن او به سردخانه رفتم به خودم مسلط بودم نمي خواستم مردم گريه ام را ببينند مي گفتم نبايد در اراده مادران خللي وارد شود من بايد درس ايثار و صبر بدهم.
اما شب ها در خفا حتي دور از چشم فرزندان و همسرم گريه مي کردم.هنوز داغ مهدي برايم تازه بود که خبر شهادت حسن را برايم آوردند. و بعد از شهادت حسن و مهدي، ۲پسر ديگرم به جبهه رفتند که چندين بار مجروح شدند و درحال حاضر جانباز هستند آن وقت از خدا خواستم به من صبر بدهد. سه فرزندم به فاصله کمي از هم شهيد شدند و اين داغ براي هر مادري سخت است. اما وضعيت ما فرق مي کرد. نبايد ضعف نشان مي داديم. همسرم به من مي گفت: اين ها دست ما امانت بودند که بايد برمي گردانديم. حالا چه بهتر که در راه خدا جانشان را از دست بدهند. مي گفت: خدا تو را دوست داشته و مادري ات را پذيرفته که ۳فرزند تو را به حضور پذيرفته .مي گفت: مي دانم که حلال و حرام را رعايت کردي و هيچ وقت شير بدون وضو به بچه هايت نداده اي براي همين هم آن ها لايق شهادت شدند، پس نکند که ناشکري کني. خدا را شکر کن که تو را لايق مادر شهيدبودن قرار داده است اين ها آرامم مي کرد. عکس و نامه هايشان را ساعت ها نگاه مي کردم و آرامش مي گرفتم. از طرفي چون مي دانستم که خواسته قلبي مهدي و حسن و محمد شهادت است خوشحال بودم که به خواسته شان رسيده اند. چرا که وقتي اعزام مي شدند مي گفتند مادر دعا کن که با پاهاي خودمان از جبهه برنگرديم. آن قدر در جبهه مي مانيم که شهادت نصيبمان شود.بنابراين وقتي مي ديدم که اين قدر طالب شهادت هستند و به آرزوي شان رسيدند خوشحال بودم و مي گفتم من هم بايد صبر کنم تا آن ها از من راضي باشند.
مادر اين سه شهيد مي گويد: مهدي و حسن خيلي به هم وابسته بودند و در جبهه گرچه محل شان يک جا نبود به هم سر مي زدند و از احوال هم جويا بودند هر وقت صحبت مي شد مي ديدم که هر دويشان طاقت دوري و داغ هم را ندارند و آن طور که همرزمانشان مي گويند هر دو در يک روز به درجه شهادت نائل شدند. خبر شهادت حسن را سه روز ديرتر آوردند. اما شهادتشان در يک روز بوده است.براي لحظه اي اشک در چشمانش مي نشيند. دستي بر عکس هاي سه فرزندش مي کشد و نگاهي به دست خط آنان مي کند که از آن ها چون جان خود نگهداري مي کند ومي گويد: هر وقت نامه مي نوشتند اول از همه از من حلاليت مي خواستند. هر وقت هم از جبهه مي آمدند وقتي وارد خانه مي شدند مرا صدا مي زدند هنوز هم صدايشان در گوشم هست و با خاطراتشان روزگار مي گذرانم تا به آنها ملحق شوم.مي گويم:از حال و هواي روز مادر بگوييد. مي گويد: هر سال در روز مادر به ديدارشان مي روم و ساعت ها با آنها درد دل مي کنم. آن ها بهترين هديه را به من داده اند آن ها با خون پاکشان مرا در دنيا و آخرت و نزد بانوي دو عالم حضرت فاطمه (س) روسفيد کردند و چه هديه اي از اين بالاتر. من مادري را با صبر و بردباري که بر داغ آن ها نشان دادم در حق فرزندانم تمام واداکردم و آ ن ها هم با پيروي از خط ولايت و اسلام فرزندي شان را در حق من تمام کردند.از آن ها راضي هستم .لب هايش مي لرزد اما باز هم عهدش را نمي شکند باز هم نمي خواهد اشک هايش را در فراق فرزندانش ببينند و همچنان بر عهد ۳۰ساله اش باقي مانده است به احترامش مي ايستم. سر تعظيم بر صبر و ايثارش فرود مي آورم و روز مادر را به او که نمونه اي واقعي از مادران ايثارگر است تبريک مي گويم.






