-
دوشنبه ۲ خرداد ۱۳۹۰
-

يكي از دانشجويانم از شبه روشنفكرهاي رايج مملكتي بود و از همه حرفهايي كه من مطرح ميكردم، تنها چيزي را كه ميدانست، اين بود كه او طرفدار ماترياليسم ديالكتيك و مسائل مربوطه است و من مذهبي و معتقد به اسلام؛ اين بود كه هرچه من ميگفتم، طبق همين قرار قبلي با خودش، رد ميكرد، حتي اگر تزي بود كه از ماركسيسم گرفته بودم و طبق همان تقسيمبندي بايد قبول ميكرد، ولي چون من ميگفتم و نگفته بودم كه متعلق به كدام «آقا»يي است، مخالفت ميكرد!
يك روز در تاريخ اسلام، جنايات بنياميه را ميگفتم و اختلافات طبقاتي و ديكتاتوري سياسي و انحراف مذهب براي توجيه وضع موجود و معتقد كردن مردم به «جبر الهي» كه هر چه پيش آمده، و از جمله حكومت بنياميه، خواست خدا بوده و حكم و قضا و قدر5... و بحث از اينكه چه كساني عليه اين وضع برخاستند و مقاومت كردند.
ناگهان ديدم ناراحت است. من دارم بنياميه را ميكوبم و فاطمه و علي و ابوذر و حجر و حسين را به عنوان رهبران اين نهضت عدالتخواهي و آزادي انساني و مبارزه با تبعيض و ظلم و جهل ميستايم! و آن هم نه با ملاكهاي موجود مذهبي و با زبان و بينش كلامي و متافيزيكي، بلكه بر اساس ضوابط علمي جامعهشناسي و طبقاتي و ايدئولوژي مترقي مردمي... او هم كه يك روشنفكر طراز اول است، چه كند؟ چطور حرف مرا رد كند؟ چطور خود مرا بپذيرد؟ ديدم راهحل علمي ايدئولوژيك پيدا كرد! فرياد زد: «آقا، جبر تاريخ بوده است!» يعني جامعه بايد در طي مراحل تاريخي خودش طبق فلسفة تاريخ ماركس، به اين دوره ميرسيده است. اين يك واقعيت عيني تاريخي بوده است؛ علي و حسين و ابوذر ايدهآليست بودهاند، برخلاف جبر تاريخ ايستاده بودهاند!
گفتم: ماشاءالله به روشنفكر ما! ميبيني كه همان تز هميشگي من درست است كه: وقتي بينش و سطح فكر جامعه مبتذل است، مذهبي و غيرمذهبي، روشنفكر و مرتجع، عالم و جاهلش فرقي نميكند: وقتي مذهبي است، ندانسته و نفهميده، به قضا و قدر، يعني جبر الهي معتقد است كه هرچه پيش ميآيد، مثبت الهي است و مرضي خدا! و وقتي ماركسيست ميشود، معتقد به جبر تاريخ و اينكه هرچه پيش ميآيد، معلول علل علمي و عوامل منطقي محيط و خارج از اراده انسان است و هرچه هست، چون واقعيت است پذيرفتني است.
عجبا كه در اسلام، اين بنياميه بودند كه فكر «جبر» را براي توجيه خود، به نام دين، طرح كردند و اكنون، اين شبه روشنفكر است كه به نام علم، بنياميه را توجيه ميكند و ميگويد: جبر تاريخي است! گفتم: «نه قربان، اين جبر شمشير است، نه جبر تاريخ!»
خيليها از اين «نيمه روشنفكر»ها، «زور» را با «جبر» اشتباه ميكنند.6 ميبينيم كه رآليستها، آنچه را «هست»، همان ميدانند كه «بايد باشد»؛ زيرا براي اينها، «آنچه بايد باشد» يك تعبير ايدهآليستي است و موهوم! استدلال نمايندگان انگليس را در دفاع از لايحه «لواط» نشنيديد كه: اين يك واقعيت عيني است، در جامعه ما وجود دارد، پس بايد قانوني شود و مخالفت با اين رآليته يك نوع خيالپرستي ايدهآليستي است!
سياستمداران و شبه روشنفكران را نديدهايد كه استدلال ميكنند: «اسرائيل يك واقعيت است، هست، استقرار ملت فلسطين كه متلاشي شده در فلسطين ـ كه بهدست اسرائيليها افتاده ـ ايدهآل پرستي است. بايد اين واقعيت را پذيرفت، غصب است، ضد انساني است، جنايت است؛ اما هست، پس ميپذيريم و به رسميت ميشناسيم!
مجلة «اين هفته» را كه تازگي براي نسل جوان منتشر ميكنند، ببينيد. مقالات، ترجمهها اخبار و عكسهايش، همه بيكموكاست، گزارش جزئيات مشروح و مجسم دو سه پرسوناژ اصلي است، با نامهاي مختلف كه به فاحشهخانهها ميروند و از آنجا خاك به سريهاشان را با عكس و تفصيلات مستند و واقعي براي نسل جوان ما، نكته به نكته، مو به مو تشريح مينمايند!
يكي از مجلات جدي وابسته به بزرگترين سازمان مطبوعاتي ايران ـ كه در صدرش يك شخصيت برجسته علمي و نويسنده و سياستمدار و حتي صاحب فرهنگ اسلامي نشسته است ـ رسماً توصيه ميفرمايد به خانمهايي كه از چاقي خود ناراحتند، كه براي اينكه اندامشان تراشيده و خوشتركيب شود و از روي هم شدن چربيهاي اضافي جلوگيري بهعمل آيد، براي مدت معيني كه خود احساس نياز كنند، يك «فاسق» بگيرند!
اينها همه واقعيت است! لابد هيأت نويسندگان تجربه كردهاند و به واقعيت علمي و عيني آن پي بردهاند و حضرت «استاد محترم» هم كه اينگونه «اطلاعات» را در دسترس «بانوان» قرار ميدهند، شايد بدينوسيله، براي خود نوعي «آگهي» ميدهند! تلاشي براي جبران كمبودهايي كه سن و سال و شكل و شمايل برايشان تحميل كردهاند، از طريق ايجاد نوع جديدي از محلل، كه چون نامشروع است، زشتي و نفرت و بيتمدني چهره منفور محلل را ندارد و با داشتن همسر ـ كه يك واقعيت است ـ مغاير نيست و نيازي را كه در برخي خانوادهها وجود دارد، و بنابراين واقعيت است، پاسخ ميگويد!
استعمار هم يك واقعيت است، ظلم و استثمار طبقاتي هم يك واقعيت است. واقعيتگرا يك روشنبين بيتعصبي است كه براساس آنچه عينيت خارجي دارد و يك واقعيت علمي وحي است، قضاوت ميكند و عمل، و دچار خيال و ايدهآل و مسائل ذهني غيرواقعي نميشود!
ميبينيم كه ايدهآليسم، يك متفكر، يك مصلح، يا يك جمع حزبي و جامعة ترقيخواه انقلابي را به آرمانهاي بلند ذهني و ايدهآلهاي طلائي و ارزشهاي مقدس و نيكيها و نيازهاي متعالي، اما همه ناممكن، ميخواند و واقعيتهاي ناهنجار و موانع موجود و آنچه را جبراً روي ميدهد و نفي آن مجال است، ناديده ميگيرد و يا ناشيانه طرد ميكند و خود را از واقعيتهاي ناپسند كنار ميكشد و در يك دنياي ذهني خيالي و مقدس «مطلق» ميانديشد، و احساس نميكند كه خود در آن دنيا نيست، خود غرق در پديدههاي عيني و محسوس و شرايط موجودي است كه انديشه و احساس او از آن غايباند و او در آنجا كه نيست، هست؛ و در آنجا كه هست، نيست! و به عبارت ديگر، ايدهآليست، متفكري آرمانخواه و انساني خوب است كه در موجود، زندگي ميكند و در موهوم، انديشه و احساس! رهبري است انقلابي، كه ويران ميكند؛ اما نميتواند بسازد و در حرف زدن، از همه جلوتر است و در عمل كردن، از همه عقبتر، و جامعهاي را كه ميسازد، نقص ندارد؛ اما، نه با آدمها، بلكه، با كلمات! و اين است كه مدينه افلاطون، از مدينة محمد(ص) برتر است؛ اما به گفته خويش، نه در زمين، كه در آسمان! چه، ايدهآليست يك «اوتوپياساز» است و چون، خوراكي را كه براي گرسنهها ميپزد، «خيالپلو» است، هرچه بخواهند، چربش ميكند!
و برعكس، رآليست پروازهاي انديشه و صعود روح و بينش و تلاش و آرمانخواهي و كمالجوئي را در آدمي ميكشد و او را در سطح «آنچه هست» نگه ميدارد و در قالب ارزشهاي موجود و وضع موجود محصور ميسازد و قدرت «خلاقيت» و «عصيان» و «دگرگوني عميق زندگي» و «تغيير جبر تاريخ و شرايط جامعه و طرز تفكر و نوع نيازها و خواستها و هدفهاي فعلي و هميشگي انسان» را فلج ميكند و «تسليم واقعيت» و «پذيراي آنچه هست» بارش ميآورد!
رآليسم، گرسنه را مسموم ميكند و ايدهآليسم، از گرسنگي ميكشد! اما اسلام ـ اين «چراغ راهي» كه «نه شرقي است و نه غربي»7، اين «كلمة پاكي كه چون درختي پاك ريشه در زمين دارد و شاخ، روي در آسمان8 ـ واقعيتهاي موجود را در زندگي، در روح و جسم، در روابط جمعي، در نهاد جامعه و در حركت تاريخ ـ برخلاف ايدهاليسم ـ ميبيند؛ همچون رآليسم، وجودشان را اعتراف ميكند؛ اما ـ برخلاف رآليسم ـ آنها را نميپذيرد، آنها را تغيير ميدهد، ماهيتشان را به شيوة انقلابي دگرگون ميكند و در مسير ايدهآلهاي خويش ميراند و براي نيل به هدفهاي ايدهآليستي خويش، آرمانهاي حقيقي، اما غيرواقعي خويش، آنها را وسيله ميكند؛ مثل ايدهاليست از آنها نميگريزد، به سراغ آنها ميرود؛ بر سرشان افسار ميزند، رامشان ميكند و، بدين وسيله آنچه را مانع ايدهآليستها بود، مركب ايدهآل خويش ميكند.
پي نوشتها:
5. و دستور دادند بر منبرها بگويند: «نؤمن بالقدر، خيره و شره!» و در نتيجه، حتي در ذهن مذهبي و خداپرست ما ـ كه دشمن امويه هستيم ـ رخنه كرده و خوش نشسته است.
6. اساساً كلمه جبر را به غلط در ترجمه اصطلاح Déterminisme به كار بردهايم؛ همغلط فكري و هم لغوي. من كلمه «تقدير» را پيشنها ميكنم.
7. اشاره به آيه 35 سوره النور «يوقد من شجره مباركه زيتونه لاشرقيه و لاغربيه».
8. اشاره به آيه «كشجره طيبه، اصلها ثابت، و فرعها فيالسماء».






