-
یکشنبه ۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۰
-
سلام
امشب دلم مي خواهد دوباره برايت بنويسم!
از خودم از خودت
از تويي كه مامن محجوب اين خاك بي آرامش بودي!
يادم مي آيد از همان جوانه در خاطراتم ريشه داشتي .
وقتي قطرات اشك صورت را مشت مي كوبيد صدايت كردم!!
وقتي غمواژه ي من اسير پنجه هاي بي رحم گناه مي شد در گذر عمرم بي تلخي صدايت كردم.
در هجوم دلهره صدايت كردم و تو بي آنكه منتي بر من گذاري از پهنه ي ملتهب آتش و زبانه هاي نارنجي رهاندي مرا!
آري با تو عشق را فهميدم با تو فهميدن را فهميدم .
از وقتي شاعر نبودم برايت سرودم از وقتي عشق را تفسير نكرده بودم عاشقت شدم و اين يعني تو هميشه سرخط من بودي
و من درياوار بيقرار رسيدن به ساحل پرشكوفه هاي محبت تو بودم!
خيلي وقت بود زنگار و بيهودگي و غبار آينه ي من را مدفون كرده بود من هنوز محتاج توام.
كاش من بميرم، دردل خاك روم و تار و پودم با خاك يكي شود
و بعد طوفاني آيد كه خاك ها را به صورت هوا بريزد و خاك ها در دست باد
آن قدر شنا كنند كه در دنياي خاكي در نقطه ي بود خود نماند.
شايد خاكم در طوفان به خاكت خورد يا فاطمه شايد...






