بچه ها خوش حال بودند؛چون مي خواستند به ديدن پدربزرگ شان بروند؛يعني امام خميني(ره). آن ها خوش
حال بودند که پدربزرگ به اين خوبي داشتند. لباس هاي تميزشان را پوشيدند و مرتب و منظم دنبال مادرشان راه افتادند. تند و تند رفتند تا به خانه ي امام رسيدند.مي خواستند وارد اتاق امام شوند.بچه ها جلو دويدند؛اما صديقه خانم جلو آن ها را گرفت و گفت:«صبر کنيد در بزنم.»در را که زدند،صداي مهربان امام آمد که اجازه داد بروند داخل.در باز شد . امام مشغول خواندن کتاب بود. باديدن دختر و نوه هايش خوش حال شد.کتاب را گوشه اي گذاشت و بچه ها را درآغوش گرفت.وقتي روبوسي و احوال پرسي تمام شد،بچه ها همان طور نشستند و به امام نگاه کردند؛اما صديقه خانم ايستاده بود و با امام حرف مي زد.يک دفعه نگاه امام به بچه ها افتاد. ديد که آن ها جلومادرشان نشسته اند.کمي اخم کرد و رو به بچه ها با ناراحتي گفت:«بلند شويد. اصلاً وقتي مادرتان جلو شما ايستاده،شما چرا نشسته ايد.»بچه ها فهميدند که چه اشتباهي کردند.فوري از جا بلند شدند و رو به امام گفتند:«ببخشيد!»بعد برگشتند و به مادرشان هم گفتند:«ببخشيد!حواس مان نبود.»
نويسنده:اکرم باريکلو
منبع:نشريه سنجاقک،شماره 56
بستن چشم بر روي «حرام» صد دريچه به روي «باغ معني» و بوستان كمال ميگشايد. قهرمان كسي است كه بر هوسهاي شيطاني و وسوسههاي ابليسي غالب آيد. و ... شيعه كسي است كه آن چنان زندگي كند كه بتواند سربلند و با عزت، به روي محمد و علي و فاطمه عليهم السلام بنگرد. اينك اين شما، و اين پایگاه «بوستان حجاب»...